|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:25 توسط محبان علی
|
||
|
|
|
|
|
چهل روز گذشته ست،عمو ؟آب چه شد؟ خشك است هنــوز هم گلــو،آب چه شد؟ اي آب ،تـو بـا عمــــوي مـــن بـد كـــــردي اي رود بـه مــن بگــو ! بگــو آب چـه شد؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 21:38 توسط محبان علی
|
|
||
|
|
|
|
|
او خواهد آمد...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 19:48 توسط محبان علی
|
|
||
|
|
|
|
|
برای آمدنت انتظار کافی نیست
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 18:4 توسط محبان علی
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا پابند عنوانیم؟
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 13:55 توسط محبان علی
|
|
||
|
|
|
|
|
بدون توجه به مسایل کوچکی که اتفاق میوفته و من به اندازه چهار کوه عظیم بزرگشون میکنم هیچ کس و هیچ چیز من و خوشحال یا ناراحت نمیکنه مگر این که خودم بخواهم وقتی خدای به این مهربانی فقط و فقط برایم بهترین چیزها رو میخواهد چرا خودم برای خودم بهترین و آرامش بخش ترین زندگی را نخواهم؟! پس من یه انسان آزاد و سعادتمند هستم برای خوشحالی و خوشبختی به هیچ موقعیت یا هیچ شخصیتی احتیاج ندارم نیازی نیست کسی تنهاییم را فراری دهد من میتوانم با یاد خدا و شمردن چند نعمت از هزاران نعمت زندگیم به آرامش برسم و روزها را یکی پس از دیگری با شگفتی و شادی زندگی کنم من میتوانم خودم باشم ... خود خود خودم!!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 1:22 توسط محبان علی
|
|
||
|
|
|
|
|
از خدا پرسيدم خدايا چه چيزي تو را ناراحت ميکند؟ خداوند فرمودند : هر وقت بنده اي با من سخن ميگويد چنان به حرفهاي او گوش ميدهم که گويي به جز او بنده ديگري ندارم ولي او چنان سخن مي گويد که انگار من خداي همه هستم الا او |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 0:37 توسط محبان علی
|
|
||
|
|
|
|
|
نامردا اگه من تو این پست نزنم نمیاید ۱ پست بزنید اول که شروع کردیم۴ نفر بودیم اونم به پیشنهاده شما حالا فقط من دارم پست میزنم ناااااااامردا
یا علی. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 13:4 توسط محبان علی
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی حمالی ساده که با کهولت سن هنوز مشغوله کار بود از گذری رد میشد.
مادری همراه بچه نوزادش روی پشت بام مشغول کار بود که نا گهان نوزاد ول شده به سمت زمین رفت و مادر نالهای بلند کرد. حمال مسن سقوط بچه را که دید گفت:وایسا کودک در میان بهت همه میان اسمون و زمین وایساد. پیر مرد رفت و بچه را اروم پایین اورد مادر با شوق وذوق بچه را در اغوش گرفت و از سلامت نوزاد مطمئن شد . همه به دور پیر مرد ساده رفتن که چه شد که اینطور شد؟ پیرمرد ساده در حالی که با بارش به راه خودش ادامه می داد گفت:۷۰ سال من هر چی گفت انجام دادم ۱بارم من ۱چیزی خواستم اون انجام داد. (رفقا خدامون خیلی خوبه ها نه؟) یا علی. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 10:37 توسط محبان علی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام شرمنده نبودم ۱ شاعره رندی شبی شعری گفت(اسم شاعر حاجب بود)گفت: حاجب اگر معامله ی حشر با علی ست/ ضامن منم هر چه میخواهی گناه کن بعد شاعر خوابش میبره خوابه امیر المومنین میبینه.حضرت شعرو براش تصحیح میکنه و اینطوری میگه: حاجب اگر معامله ی حشر به علی ست/شرم از رخ علی کن کمتر گناه کن شیعه ی علی این شعر و حفظ کن و استفاده کن. یا علی. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 10:55 توسط محبان علی
|
|
||